یکشنبه، شهریور ۲۱

زان خمیر اندر خمارم روز و شب ...

در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب


روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب


جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب


تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب


تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب


می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب


ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب


ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب


می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب


تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب


چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب


جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب


تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب


زان شبی که وعده کردی روز بعد
روز و شب را می‌شمارم روز و شب


بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

"مولانا" 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر